۱۳۹۰ خرداد ۱۷, سه‌شنبه

بیست و دو خرداد با لبانی بسته وبا گلویی فشرده از بغض با حضور بیشمارمان نفرتمان را از هر آنچه با ما کردند فریاد میزنیم

راستش را بخواهی ته دلم می ترسد . تو با ما رو راست بودی و میخواهم من نیز با تو رو راست باشم . هر بار که گفتی آمدیم هر جا که گفتی آمدیم هر جور که گفتی آمدیم . ولی هر بار ترسیدیم و آمدیم هر بار که سرازیر بودیم به سمت خیابان اصلی عده ای میگفتن پایین نروید میزنند میگیرند حکم تیر دارند . ولی با سر چرخاندنی پیرمردی را میدیدیم که با اراده دارد میرود . چند زن میانسال چادری را میدیدیم که دارند میروند . قدم هایمان جرات رفتن نداشت ولی شرم وجودمان رخصت برگشت نمی داد . هر بار که به سویمان هجوم می آوردند می زدند می بردند و ما به گوشه ای فرار میکردیم و عرق شرم از ناتوانیمان در دفاع از هموطنانمان از مادرانمان از خواهرانمان از برادرانمان بر روی چهره مان نقش می بست ناگهان ولوله حضور تو قوت دوباره ای بود به قدم های ناتوانمان . دارد می آید از فلان خیابان خودش را می رساند . می دانستیم می آیی و به حضورت در کنارمان عادت کرده بودیم . قوت قلب ما بودی و تسلی خاطرمان . و هر بار میکروفن به دست صحبتی میکردی ولی ما دور بودیم و نمی شنویدیم . ولی باورمان بود میدانی باید چه کرد . میدانی به هدف میرسیم مرد جنگ بودی و انقلاب . باورمان به تو بود . با آنکه ما سخت باوریم این بار تو را باور کردیم . حضورت را نفست را صداقتت را باور کردیم .

گذشت و گذشت تا باورمان رنگ باخت  کمرنگ و کمرنگ تر شد . باور کن به تو باور داریم به این سرنوشت لعنتی که اینچنین برای ما رقم زده شک داریم . به تو و مردانگیت باور داریم . می دانیم باید صبر داشت و مقاوم بود میدانیم درخواست برای یک شبه به همچین ره آورد بزرگی رسیدن بس ابس است  ولی میدانی که ما از نسل جنگیم ونوزاد که بودیم اینقدر خمپاره در اطرافمان خورده عجول شدیم عصبی شدیم کم طاقت شدیم دست خودمان نیست .


آخرین بار که گفتی و آمدیم و تو نیامدی دلمان همان جا لرزید قدم هایمان سست شد باورمان نبود که تو را از ما بگیرند . کلا ما سخت باوریم  . باورمان نمی شد که بیش از یکصد روز تو را از ما بگیرند و ما نتوانیم کاری بکنیم . یعنی راستش را بخواهی کارهایی کرده ایم ها ولی حتما کافی نبوده که تو هنوز دور از دخترانت هستی . باورمان نمی شد که احمدی تا آخر هفته بماند باورمان نمی شد که رفسنجانی کاری نکند . باورمان نمی شد که خامنه ای آنچنان خط و نشان بکشد باورمان نمی شد بجای توجه به حرف ما همه روشنفکران هم سوی با ما را بگیرند  کهریزک و رجای شهر بسازند باورمان نمی شد که ندا ها و سهراب ها را بکشند و بگویند کی بود کی بود ما نبودیم باورمان نمی شد با ماشین از روی مردم رد شوند و بعد کلا تکذیب کنند . باورمان نمی شد نوه امامتان را هو کنند . باورمان نمی شد از ما بکشند و بگویند بسیجی بود و شما کشتینش و برایش مراسم بگیرند . باورمان شد عزت الله سحابی فوت کرده است ولی هنوز باورمان نشده است در مراسم پدر دختر را کشتند نه خدایی این یکی را هنوز هم باورمان نشده است . 

نمی دانم خبرش به تو می رسد یا نه نمی دانم روزگار چگونه میگذرد بر تو . نمی دانم به تو گفتند یا نه ولی هر سه شنبه آخر سال را آمدیم پرشور تر از همیشه  و برای تو فریاد زدیم و ازادی تو را خواستیم و در دلمان خوشحال بودیم که رفیق نیمه راه نبودیم . بغض در گلویمان بود و فریاد آزادی تو بر لبانمان. شرم داشتیم روزی تو بیرون بیایی و ما هیچ برای گفتن نداشته باشیم . تو مردانگی در حق ما تمام کرده باشی و ما برای تو هیچ نکرده باشیم .


موسوی عزیز اینبار نیز بیست و دو خرداد  می آییم  . ولی اینبار بخاطر اینکه نشان دهیم هر چه ما باور نداشتیم کردند با ما  ما هم آنچنان میکنیم که باور ندارند . تو در بین ما نیستی ولی دخترانت هستند . سهراب ها و نداها نیستند ولی مادرانشان هستند . زندانیان اوین و کهریزک اگر خودشان نیستند همسران فرزندانشان هستند . اگر همه اینا هم نیستند ما خودمان که هستیم . خودمان می خواهیم به این سرنوشت لعنتی بگوییم باید آنطور ورق بخوری که باب میل ما باشد نه آنطور که میخواهی  .  

بیست و دو خرداد با لبانی بسته وبا گلویی فشرده از بغض  با حضور بیشمارمان نفرتمان را از هر آنچه با ما کردند فریاد میزنیم .


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر